X
تبلیغات
عصر پادشاهان
زمان ثبت : یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1392 در ساعت 22:31 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : خانه تکانی باورها


سلام

دوستم آقای مهندس منیدری برام متنی فرستاد که جالب بود :



یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:

"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم،سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم کیو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!

گفتم نمیدونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه...

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...

چقدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو

میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...

شما چی فکر میکنید؟

چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم"



زمان ثبت : پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1392 در ساعت 21:25 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : تصویری از خلاصه داستان  زندگی !




زمان ثبت : چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1391 در ساعت 21:50 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : فرم متکدیان ....



من وقتی دیدم جا خوردم!



جالب بود  نه؟



زمان ثبت : شنبه 14 بهمن ماه سال 1391 در ساعت 17:35 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : فقط پا بزن ....




فقط لبخند میزند و میگوید :  پا بزن...


من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند من بهشتیم یا جهنمی..!


وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...


نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...
  اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :

« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »

او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به من هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم

« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »

و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اع
تماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او

اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد

خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم

 من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم

 او فقط لبخند میزند و میگوید :  پا بزن...




زمان ثبت : پنجشنبه 28 دی ماه سال 1391 در ساعت 20:36 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : سه داستان عبرت آموز


اولین داستان :

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

 

 دومین داستان:

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که همراه او به کنار رودخانه بیاید. وقتی به رودخانه رسیدند هر دو وارد آب شدند به حدی که آب تا زیر گردنشان رسید. در این لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زیر آب برد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید: «در زیر آب تنها چیزی که می خواستی چه بود؟»

مرد جواب داد: «هوا.»

سقراط گفت: «این رمز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد. رمز دیگری وجود ندارد

 

سومین داستان:

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.



زمان ثبت : چهارشنبه 27 دی ماه سال 1391 در ساعت 18:39 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : زندگی کوتاه است



زندگی خیلی کوتاه است !!



پس


      باید در این کوتاهی فقط خوبی ها رو دید .


                                                             باید دیگران را ببخشیم.


                                                                                          باید لذت زندگی کردن را بلند فریاد زد .


                                                                                                                                                    باید.........




زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر ماه سال 1391 در ساعت 15:30 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : ببخشید


سلام


با عرض معذرت

فصل امتحاناته اصلاً وقت نمیکنم حتی سربزنم به وبلاگ چه برسه بخوام تو اینترنت بگردم و چیزی


  پیدا کنم 


انشاالله بعد از امتحانات خدمت خواهیم رسید


یا علی



زمان ثبت : پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1391 در ساعت 17:02 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : قدر دانی از خدا برای نداشته ها!!!


تصاویر زیر مدرسه ای را در گنبد کاووس نشان می دهد


مدرسه !!!!


 



پروردگارا یا بمن قدرتی ده تا بتوانم یا اگر در توانم نیست نشانم نده



برای دیدن بقیه عکسها کلیک کنید .



زمان ثبت : جمعه 26 آبان ماه سال 1391 در ساعت 11:28 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : محرم




زمان ثبت : سه شنبه 16 آبان ماه سال 1391 در ساعت 17:56 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : استاد فتحعلی واشقانی فراهانی در گذشت




با سلام

امروز سه شنبه پیکر عموی گرامیم استاد فتحعلی واشقانی فراهانی در زادگاهش روستای واشقان از توابع فراهان استان مرکزی به خاک سپرده شد.


استاد فتحعلی واشقانی در سن 83 سالگی و در اثر بیماری سرطان درگذشت. در سال 1309 در قریه واشقان از توابع فراهان اراک در خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود.

وی در مکتب خانه علاوه بر فراگیری قرآن کریم و آموزه های دینی و اخلاقی آن روز به تمرین خوشنویسی پرداخت. استاد نخستین سرمشق را بر لوح چوبین با عبارت "اول کارها به نام خدا" تعلیم کرد.سپس در سال  1337 نزد شادروان استاد حسین میرخانی در کلاسهای آزاد خوشنویسی به فراگیری خط نستعلیق مشغول شد.  

"واشقانی" در سال 1345 به عنوان مدرس خط نستعلیق در کلاسهای انجمن خوشنویسان به تعلیم هنر پرداخت و در سال1358 به مقام استادی  خوشنویسی دست یافت و پس از انقلاب از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به کسب درجه یک هنری نایل گردید." واشقانی" ضمن برگزاری  کلاسهای آموزشی ، به تاسیس انجمن‌های خوشنویسان در شهرهای مختلف کشور (استان مرکزی) اراک، تفرش، آشتیان، ساوه، مامونیه، دلیجان، محلات، خمین، شازند، کمیجان، (استان فارس)لار و...اهتمام ورزید.

استاد در سال 1371 به عنوان نماینده جمهوری اسلامی ایران جهت اشاعه هنر خوشنویسی به کشور یمن رفت و سال 75 نیز به همین منظور به کشور جمهوری آذربایجان سفر کرد.   

صلابت در عین سادگی ، و استواری در عین ظرافت از ویژگیهای ممتاز خط استاد است. برپایی نمایشگاههای داخل و خارج از کشور و تربیت خوشنویسان بیشمار در طول سالهای متمادی از دیگر فعالیت های استاد است.

از مجموعه آثار ارزشمند وی می‌توان به کتابهای مانایی چون کلک مشکین 1و2، آیت مهر ، چشمه خورشید، ترجمه کامل قرآن مجید، جلی قلم، دیوان حافظ شیرازی و مشق مشکین اشاره کرد. خانه صنایع دستی و نگارخانه مهمی درشهر اراک به نام استاد "فتحعلی واشقانی فراهانی " نامگذاری شده است.




                                                  بیشتر



زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان ماه سال 1391 در ساعت 11:11 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : دعوت به همکاری


سلام

دوستانی که به کار بندری و گمرکی علاقه دارند و بدنبال کار نیمه وقت می باشند و حتماً ساکن یکی از بنادر در جنوب کشور هستند دعوت می شود با اینجانب تماس بگیرند


فعلاً فقط در حد برنامه ریزی و تکمیل بانک اطلاعاتی متقاضیان هستیم.


تماس از طریق لینک نظرات،صندوق پستی یا ایمیل

mvfarahani@hotmail.com

حتماً رزومه  و ایمیلی از خودتان برایم بفرستید.




زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان ماه سال 1391 در ساعت 10:29 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : حقایقی در خصوص کارمند




چند جمله در خصوص کارمند 


کارمند موجودی است گوش به زنگ که مدام مال دیگران را می شمارد

دایم به فکر کار دوم است اما چه کاری مشخص نیست

از غذا همیشه ناراضی است

جملاتش شرطی بوده و معمولا با:  اگر من اینطور بودم، اگر این‌جوری بود، اگر مجرد بودم و اگر.... شروع می‌گردد ولی به هیچ چیز مثبت قابل لمسی ختم نمی‌شود

همیشه دوستان و فامیلی دارد که موفق و پولدار شده‌اند. حسرت گذشته را می‌خورد که چرا زمین و ملک و طلا نخریده. (بعد از هر افزایش ناگهانی یادش می‌افتد)

زندگی اش یکنواخت شده، روزها به دیگران شب بخیر و شبها، روز بخیر می گوید

بازنده هر معامله خارج از محل کار خود است. (هارت و هورتش مال همکاران و ارباب رجوع هایش است)

خودش برای ساختن آینده اش کاری نمی کند و همیشه منتظر معجزه است

برای سلامتیش خیلی احتیاط می کند امّا همیشه شکم دارد، کمر درد دارد و کچل می شود

همیشه در حال وام گرفتن و ضامن پیدا کردن است

هنوز کلاس زبان می رود

دنبال کندن از شرکت است و حتی به کوچک ترین چیز هم رحم نمی کند

هی می خواهد از مملکتش برود ولی هی شرایط سخت تر می‌شود

در طول روز یا در حال گوش دادن به شایعه ها یا شایعه پراکنی است

معلوم نیست در زندگی در چه چیزی استعداد دارد و یا علاقه مند چیست (بسته به شرایط و جو حاکم، علایق و استعدادش در حال تغییر است)

شرکتش را غیر قابل اصلاح می داند، خودش را نیز اصلاح نمی کند

همیشه می گوید اگه فلان خونه، ماشین و x تومان پول داشته باشم دیگر کار نمی کنم ولی تا لحظه مرگ کار می کند

هر زمانی که به کارمند مراجعه کنی می‌خواهد تا آخر سال (همان سالی که به او مراجعه کردی) از شرکت برود و تو و همه آدم‌های ذلیل را به حال خودشان بسپارد

در هر ماه یک هفته احساس پوچی به او دست می دهد

تمام همّ و غمش اینست که چرا از توانایی‌ها و استعدادش استفاده نمی‌شود

تمام تعطیلات رسمی و غیر رسمی سال جاری و سال آینده را از حفظ است

فکر می‌کند با هر چای سبز کیسه‌ای که می‌خورد چه خدمتی به سلامتی بدنش می‌کند

 





زمان ثبت : یکشنبه 30 مهر ماه سال 1391 در ساعت 10:13 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : آلیس در سرزمین عجایب


سلام





این عکس که بیشتر شبیه سرزمین عجایب آلیسه ، واقعیت داره ، این عکس رو یک عکاس زن آلمانی گرفته ،این عکاس میگه وقتی منظره رودیدم واقعاً فکر کردم در سرزمین عجایب هستم دریایی از گل زرد که میلیونها زنبور در آن عسل سازی می کنند البته خیلی هوای خوبی ندارد و در بیشتر مواقع مه آلوده ولی زندگی در این دریای زرد خیلی زیباست . تا یادم نرفته بگم این منطقه در چین واقع شده است .




زمان ثبت : جمعه 17 شهریور ماه سال 1391 در ساعت 10:21 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : بستنی از ایران ولی Ice cream  از بیگانه ها



تا به حال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی ، این لیسیدنی پرطرفدار، در کجا و توسط چه کسی ساخته شد هیچ حرفی به میان نیامده ؟! جواب این سوال در کتاب `مردم دوران مشروطه` در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که نیز افتخار دیگری است برای ما ایرانیان .
داستان از اینجا شروع میشه که فردی به نام کریم باستانی ملقب به کریم یخ فروش پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان (خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت . یکی از مشتریان غالبا دائمی کریم کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند . این مواجهه هر روزه کارمندان با کریم رابطه صمیمانه را بین آنها پدید آورد . کارمندان برای کریم که انگلیسی بلد نبود نام کریم یخی یا همان به گفته خودشان آیس کریم را برگزیدند . در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت کریم برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش یخ در بهشت مبادرت ورزید . و در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخمه مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت. که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت مغازه ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سر در آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم ( باستانی )
bastani نوشته شده بود که ایرانی ها به اشتباه بستنی می خواندند . در زمان افتتاح فروشگاه سفیر انگلیس با گفتن :we name it after you
اسم محصول را به احترام کریم آیس کریم گذارد
میرزا حسن‌خان مستوفی , مستوفی‌الممالک دوران مشروطیت ، در کتاب خاطراتش مینویسد این پدر..... ( کریم باستانی ) لیسیدنیی ساخته است از سردابهای یزد سردتر ، از لب یار شیرین تر، از پنبه خراسان نرمتر. سالها بعد کریم با یکی کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده و به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت میکند .

کریم باستانی یا Icecream






زمان ثبت : چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1391 در ساعت 08:36 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : انیشتین می گوید:








هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند.

برای حرکت در جهت عکس، به کمی
نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.
 
دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد.
 
یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "
نسبیت".

فرق بین
نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.
 
عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
 

من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.

سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.


دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
 
مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.

حقیقت
آن چیزی است که از آزمون تجربه
، سربلند بیرون آید.




زمان ثبت : پنجشنبه 25 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 15:26 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : شعر زیبا


سلام 

چند روز پیش یکی از دوستان قطعه شعری برایم فرستاد که متاسفانه ننوشته شاعرش کیه ! 

 

بد نیست شما هم بخونید . 

 

خدا کنه صاحب شعر راضی باشه. 

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم  :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.



زمان ثبت : یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1390 در ساعت 13:51 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : مواد غذایی برای کاهش سریع و آسان وزن



سلام

من هم در خصوص کاهش وزن تحقیق کردم ‎‎،خوردن همیشه بهتراز نخوردنه!!!!

بد نیست نتایجش رو خودتون بخونید:


اضافه وزن همواره معضلی برای بسیاری از مردم بوده است. راه های زیادی برای کاهش وزن وجود دارد، اما اگر بدانید بدون کم کردن مقدار وعده های غذایی هم می توانید با سرعت و راحتی بیشتری، به کاهش وزن خود کمک کنید، مطمئناً دیگر گرسنگی‌های بی مورد را تحمل نمی کنید. در ادامه مطلب غذاها و سبزیجات خوشمزه و خوش رنگی را به شما معرفی می کنیم تا بدون محدودیت در خوردن و نگرانی از افزایش وزن، آنها را جایگزین غذاهای دیگر نمایید.

ماست

ماست از غنی ترین محصولاتی است که از لبنیات به دست می آید. این محصول سبک سرشار از کلسیم است که همین مورد باعث می شود علاوه بر جذب سریع منجر به کاهش سرعت در اضافه وزن می شود.

تخم مرغ

اگر به فکر یه صبحانه ی سبک و چربی سوز هستید، بهتر است به جای خوردن پن‌کیک، تخم مرغ بخورید. طبق مطالعات انجام شده خوردن تخم مرغ به هنگام صبحانه منجر به گرسنگی دیر هنگام می شود و زمان بین صبحانه و وعده های بعدی را افزایش می دهد.

پسته

ممکن است تصور کنید که تنقلات عامل چاقی هستند، اما پسته از این قاعده مستثناست. البته اکثر آجیل ها، همانند پسته مقادیر زیادی فیبر و پروتئین ها سیرکننده دارد، که در علاوه بر تامین نیازهای بدن، منجر به کم اشتهایی می شود.

گریپ فروت

در میان تمامی خوردنی‌ها، گریپ فروت یکی از مشهورترین میوه هایی است که منجر کاهش وزن می‌شود. البته تاثیر این میوه بر روی کم کردن وزن، در تحقیقات علمی هم به اثبات رسیده است. افرادی که وعده غذایی خود را با نیمی از یک گریپ فروت شروع می‌کنند، به مراتب بهتر و بیشتر از سایرین وزن کم می‌کنند.

آووکادو

این میوه که طعمی شبیه سرشیر دارد، می‌تواند همانند یک کمربند لاغری دور کمر شما را کوچک کند. تحقیقات ثابت کرده که این میوه حاوی یک چربی اشباع نشده است که منجر به ترشح هورمونی به نام لپتین در بدن می‌شود. به هنگام ترشح این هورمون، مغز تصور می‌کند که شما سیر شده‌اید و بنابراین از غذا خوردن دست می‌کشید.

قارچ

قارچ، جایگزینی مناسب، خوشمزه و کم‌کالری برای گوشت است که می‌تواند تاثیر شایانی در کاهش وزن شما داشته باشد. در صورتی که بتوانید این غذا را در وعده‌های غذایی خود جایگزین گوشت نمایید، تقریباً در هر وعده غذایی حدود ۴۲۰ کالری اضافه را از بدن خود دور نگه داشته‌اید.

روغن زیتون

استفاده از روغن زیتون در هنگام پخت برخی غذاها و آماده کردن سالادها، موثر در کم کردن وزن است. در روغن زیتون یک ترکیب اشباع نشده به نام اولئیک اسید وجود دارد که در صورتی که به همراه غذا خورده شود، طی یک عملیات پیچیده‌ی شیمیایی، مغز شما را همانند آووکادو فریب می‌دهد. نهایتاً شما تصور می‌کنید که سیر شده‌اید و غذا خوردن را متوقف می‌کنید.

غلات سبوس‌دار

برای مبارزه با شکم برآمده‌ی خود آماده‌اید؟ پس از این به بعد خوردن غلات معمولی را متوقف کرده و غلات سبوس دار را به جای آنها استفاده کنید. تحقیقات نشان داده خوردن غلات سبوس دار در کاهش سریع وزن بسیار تاثیر گذار عمل می‌کند. برنج، جو ی خرد شده، انواع حبوبات و غلات به همراه سبوس، نان گندم و حتی ماکارونی از جمله مواردی هستند که در این دسته قرار می‌گیرند.

فلفل قرمز

اضافه کردن مقداری فلفل، نه تنها طعم غذای شما را بهبود می‌بخشد، بلکه منجر به تاثیر در عادت تغذیه و کاهش وزن شما نیز می‌شود. مقداری فلفل هندی و یا فلفل قرمز می‌تواند در انجام این امر موثر باشد. فلفل‌های قرمز ماده‌ای به نام کپسایسین را شامل می‌شوند که باعث کم اشتهایی و همچنین خوردن غذای کمتر می‌گردند. خوردن فلفل شیرین نیز می‌تواند تا حدی به این امر کمک کند.

باقلا

باقلا سرشار از پروتئین و فلاونوئیدها است. در یک دوره مطالعاتی چهارده ساله مشخص شده که این دانه‌های سبز رنگ٬ آنتی‌اکسیدانی خاص در خود دارند که مانع از تجمع چربی و در نهایت اضافه وزن می‌شوند.

برنج به همراه سبزیجات

برخی سبزیجات همانند کلم بروکلی، هویج، کلم‌پیچ و … که حاوی مقادیر بالای فیبر هستند، مشخصاً منجر به کاهش جذب کالری اضافی برنج می‌شوند. اما این همه‌ی ماجرا نیست. بر طبق تحقیقات، اضافه کردن سبزیجات به برنج، منجر به تسهیل و تسریع تخلیه‌ی معده می‌شود. در نهایت، شما مدت زمان بیشتری احساس سیری می‌کنید. در یک مطالعه مشخص شده، افرادی که به هنگام نهار، به همراه برنج خود، سبزیجات بیشتری مصرف کرده‌اند، به هنگام شام، اشتهای کمتری داشته و کمتر غذا می‌خورند.



زمان ثبت : سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 در ساعت 15:06 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان : درخت دردها


سلام 

 

همه خانوما می دونن آقایون چقدر در بیرون از خونه زحمت می کشند !!!بخاطر همین همیشه خونه رو برای اونا با صفا و پر محبت نگه می دارن!!! 

 

آقایون هم میدونن خانوما چقدر نازند و تو خونه خسته می شن برای همین توصیه می کنم پاور پوینت زیر رو دانلود کنید و با دقت بخونید هم برای آقایون و هم برای خانومای محترم جالب و تامل بر انگیزه . 

 

لینک دانلود پاور پوینت.



زمان ثبت : دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 در ساعت 13:57 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان :                                                    چارلی چاپلین


 

 

آموخته ام که با پول می شود

خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد



زمان ثبت : شنبه 30 مهر ماه سال 1390 در ساعت 08:56 ~ چاپ مطلب
نویسنده : مرتضی

عنوان :                                       توصیه های یک پروفسور چینی


 

دوستان مطلب زیر را بدقت بخوانید و تامل کنید شاید صحیح باشد . انشاالله برای کسی اتفاق رخ ندهد ول یفکر کنم در صورت حادثه ارزش امتحان کردن را دارد . 

 

 

 

پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی در باره این نوع کمک های اولیه می دانستم . هنگامی که  حمله صورت می گیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره می شوند.

هنگامی که سکته اتفاق می افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست . او را حرکت ندهید چون مویرگهایش پاره خواهند شد. برای جلوگیری از سقوط قربانی ، کمکش کنید تا بنشیند 

 1-      سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد  با آن سر هر 10  انگشت مریض را خراش دهید.

2-     این طب سوزنی نیست فقط یک خراش یک میلی متری است روی سر انگشتان.

3-     خراش بدهید تا خون خارج شود.

4-     اگر خون خارج نشد، با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید.

5-     وقتی  از هر 10 انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هشیاری خود را باز یابد.

6-     اگر دهان قربانی کج شد لاله گوشهایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.

7-     بعد هر لاله گوش را دو بار بخراشید تا از هر کدام دو قطره خون خارج شود.

بعد از چند دقیقه  قربانی باید هشیاری خود را بدست بیاورد.  منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد.  سپس  او را به بیمارستان برسانید.   حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست اندازها با عث پارگی مویرگها می شود.

من در باره نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی به نام "ها بو تینگ" که در سون جیوک زندگی می کند آموختم.  به علاوه من در این زمینه تجربه عملی دارم. پس می توانم بگویم که این روش صد در صد موثر است.

در سال 1979 من در کالج "فور گاپ " در " تای چونگ" تدریس می کردم . یک روز بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگر نفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت : " خانم لیو عجله کن بیا ،  سوپروایزر  ما سکته کرده است."  من فورا به طبقه سوم رفتم  و دیدم آقای "چن فو تی ین"  سوپروایزر ما همه علائم سکته را دارد: رنگ پریدگی،  اختلال در تکلم  و کج شدن دهان.

فوراً ا ز یکی از  دانشجویان خواستم تا از داروخانه بیرون مدرسه یک سرنگ بخرد تا با آن سر انگشتان آقای چن را خراش بدهم.  وقتی ازهمه ده انگشتش قطرات خون ( اندازه یک نخود) خارج شد،  رنگ به چهره آقای چن  و روح به چشمانش بازگشت . ولی دهانش هنوز کج مانده بود. پس گوشهایش را کشیدم تا پر ا ز خون شدند وقتی کاملا سرخ شدند،  لاله گوش راستش را دو بارخراش دادم تا دو قطره خون خارج شود. وقتی از هرلاله گوشش دو قطره خون خارج شد ، یک معجزه رخ داد. در عرض 3-5 دقیقه شکل دهانش به حالت طبیعی خود برگشت و تکلمش هم روان و واضح شد.  او را گذاشتیم تا یک مدت استراحت کند و یک فنجان چای داغ هم دادیم بعد کمکش کردیم تا از پله ها پایین برود.  او را به بیمارستان "ویوا" رساندیم.  یک شب در بیمارستان بستری شد و روز بعد  برای تدریس به مدرسه بازگشت . همه چیز به حالت  نرمال در آمد.

به طور معمول قربانیان سکته از پارگی جبران ناپذیر مویرگها در راه بیمارستان رنج می برند. در نتیجه این گونه بیماران هرگز بهبود نمی یابند . 

بنابراین ، سکته دومین علت مرگ است. اگر کسی خوش شانس باشد، زنده می ماند ولی ممکن است تا آخر عمر فلج بماند.  این  اتفاق وحشتناکی است که در زندگی می تواند رخ دهد.

اگر همه ما این روش را به خاطر داشته باشیم و به سرعت پروسه  نجات زندگی را شروع کنیم قربانیان دوباره احیا شده و صد در صد حالت عادی خود را به دست خواهند آورد.



   1      2      3      4    >>